سکوت …
سکوت …
سکوت …
و دیگر هیچ نمی گویم …!
که این بزرگترین اعتراض دل من است
به تو …
سکوت را دوست دارم
به خاطر ابهت بی پایانش … 
معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار !!!!
این روزها سخت مرا درآغوش خویش
به بازی گرفته است !!! 
دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم
وقتی محبت کردم و تنها شدم،
وقتی دوست داشتم و تنها ماندم...
دانستم;
باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید
واژه هایی که عاشقانه می شوند …
ترانه می شوند و یکی میخواند و چه دردآور است …
عاشقانه هایی که می نویسی جز او …
همه را به یاد عشقشان بیاندازد…
و تو …
همچنان بنویسی بدون این که عشق کسی باشیو یا حتی در یاد کسی …
[ سهشنبه 24 دی 1392 ] [ 19:10 ] [ sajad faghihnia ]
[
ارسال نظر(0)
]





