از هجوم مرگ نواز سکوت
در غربتی گنگ شکسته بغض ام....
هیچ کسی از تمام پنجره های بی حنجره شهر تهی آباد
به میهمانی عطرِ شب مگنولیاهای شبخوان
فرا نمی خواندم!
مسافری بی مقصدم!
در تجرد بی روح فاصله ها جاری ام!

ناخدایم!
عشق, لمس ابهت مومیایی شده
آبی هایی ست که مخمل آبی دریا را نچشیده اند...
می خواهم در یاد آبی ات
خواب مهتابی ات
آبی تررنگ ببازم!
تا بیکرانی حاشیه ای بی رنگ....
تا سر سایه ساز درختان هزار زاویه
در چپر غزل اندود شده ِ شعر
بر عکس ِ زندگی....
تا ابدیت آبتنی کنم...